من که حالا مامان شدم خوشحالم

ی نی جون بازم اومدم . تنها ، غمگین و دلشکسته . اومدم تا چندخط بنویسم و بهت بگم که هرچند دیگه خیلی هم امید ندارم نگراناما هنوزم می خوام بیای، میخوام بیای و لبخندتو ببینم . میخوام بیای تا وقتی بچه های دوستامو میبینم بدون اینکه بد بهم نگاه کنن و بترسن چشمش بزنم وکلی ناله کنن که بچه داری سخته یا اینکه ازم بپرسن تو حالا دیگه بچه نمیخوای یا ترحم کنن و هزارتا حرف نگفتشونو با چشماشون بهم بفهمونن ، بتونم اون نی نی های نازو بقل کنم و نازشون کنم .

برای اونایی که اونور قضین خیلی راحته که بگن بهش فکر نکن ، استرس نداشته باش . غصه نخور . بچه فقط دردسره . بلاخره تو هم بچه دار میشی و ... دروغگو
اما برای من راحت نیست . وقتی میرم یه جایی انگار فقط چشمام زنا و مردایی رو میبینه که بچه های کوچولو دارن . وقتی تو خیابون یا پاساژ راه میرم فقط چشام مغازه های عروسک فروشی و لوازم بچه رو میبینه . وقتی به تابلو مطبا نگاه میکنم فقط دکترای اطفال و زنان و نازایی و ژنتیک به چشم میاد . تو سوپری و دارو خانه به جز شیشه شیر و پوشک و آبنبات چوبی و سرلاک وشیر خشک چیزی نمیبینم. تو تمام برنامه های تلویزیونی یه آدمایی حامله میشن و زندگیشون هزار درجه بهتر میشه. یه کسایی به خاطر بچه هاشون فداکاری میکنن و انگار تو تمام موضوعات نی نی باید حضور داشته باشه.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢۸| ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ| توسط نی نی دوست | نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت