من که حالا مامان شدم خوشحالم

روزایی بود که روز و شب و شب و روز به نی نی فکر میکردم ... خیلی عاشقش بودم و برام یه آزطوی مبهم بود . یه خواستنی که نمیدونستم به داشتن منجر میشه یا نه و هیچ تلاشی هم از دستم بر نمی اومد . گاهی به خاطر این آرزو میترسیدم . میترسیدم کفر بگم . میترسیدم خدا رو ناراحت کنم و راستش از دست خدا هم ناراحت بودم.

حالا نمیدونم خدا رو چجوری شکر کنم و فقط لحظه به لحظه و نفس به نفس شکرش میکنم و شرمندشم و هنوز هم آرزو میکنم که هیشکی رو به بچش امتحان نکنه.

چند روز پیش همکارم با نی نی 5ماهش اومده بود مدرسه . پریدم و بقلش کردم و ذوق کردم و عشقمو نشونش دادم و نترسیدم که فکر کنن چشمش میکنم یا عقده ای هستم و هیشکی بهم نگفت خدا به تو هم بده تا بفهمی چقد سخته .

بقلش کردم و حس خوبشو تجربه کردم و یاد روزای گذشته که افتادم چشام اشکی شد و همکارام فکر کردن دلم واسه دخترم تنگ شده .

خدایا دل همه رو شاد کن.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٦| ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ| توسط نی نی دوست | نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت