من که حالا مامان شدم خوشحالم

امروز داشتم داستان رستم و سهراب رو واسه شوشو میگفتم ، اونجایی که رستم بعد از کشتن سهراب قرار شد سهراب بی جون رو ۴٠ روز سر دست نگه داره و هیچی نگه . اگه این کار رو میکرد ،سهراب زنده میشد .

یه دیوی بود که همه این ۴٠ روز رو مشغول شستن یه پارچه سیاه تو چشمه بود و رستم بلاخره روز ٣٩ بهش گفت سیاه سفید نمیشه  و دیوه گفت مرده هم زنده نمیشه .

خوب رستم تو آخرین روز صبرشو از دست داد . آره خیلی پیش میاد که صبرمون رو زمانی از دست میدیم که یه ریزه با هدف فاصله داریم از دست میدیم . دیوهای دور و ور ما چیا هستن که نمیزارن ما صبور باشیم ؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٩| ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ| توسط نی نی دوست | نظرات ()

این روزا ، من و مامانای مدرسه با شیکمای قلمبه کنار هم میشینیم و از احساساتمون و از حالتها ویار ها خرید ها و دردامون میگیم .

یه وقتایی فکر میکنم چه صحنه خنده داریه و هر کی ما رو کنار هم میبینه ماشالله میگه . خوب عجیبه آخه تعدادمون به نسبت کل معلما خیلی زیاده . خانوم مدیر سال آینده باید یه کلاس هم واسه شیرخواره ها تشکیل بدی..

خدایا هزاران مرتبه شکر . نمیدونم اگه پارسال یه همچین صحنه ای رو میدیدم چه حالی می شدم .

خدای مهربونم مردم این دور و زمونه آدمای روغن نباتی و مرغ هورمونی و شیر خشک و جنسای چینی هستن ، خواهشن امتحانشون نکن و کسی رو منتظر نی نی نزار .

منتظر خبرای خوب از مامانای منتظر هستم . خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــا

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٥| ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ| توسط نی نی دوست | نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت