من که حالا مامان شدم خوشحالم

نی گل منگولی . عزیز دل مادر . امروز بعد از کلی کلنجار با خودم بلاخره رفتم آزمایش و نتیجه مثبت رو گرفتم . خدایا شکرت .

من که نفهمیدم این باباییت دوستت داره یا نداره . وقت غذا خوردن که میشه ، به اندازه یه مرد گنده برای توی ۴ میلیمتری بهم غذا میده ، اما اصلان خودشو شاد نشون نمیده .

نی نی جونم ، خواهش میکنم خودتو تو دلش جا کن .

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۳۱| ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ| توسط نی نی دوست | نظرات ()

خدایا شکرت ، شکرت به تعداد همه خوشحالی هایی که بهم دادی . یه حالی هستم که نگو ... تو عمرم اینقد شاد نبودم . خیلی شادم ؛ نمیدونم وقتی صدای قلب مهربونشو بشنوم ، وقتی شیکمم بیاد جولو ؛ وقتی لگد بزنه ؛ وقتی بیاد تو بقلم ؛ چقد میتونم خوشحال باشم . خدایا خیلی دوست دارم .

خدا جون یه خواهش که واسه تو کوچیکه و واسه من گنده ؛ خدا جون به همه منتظرا ، زود زود نی نی بده . آخه خیلی سخته دیر اومدن نی نی  . خداجون من واقعا ازت ممنونم . واسه تمام گریه هایی که کردم معذرت می خوام.

نی نی م رو که الان ٣-۴ میلیمتره به تو میسپرم . بهش سلامتی و تمام نعمتای خوبتو بده و به منم کمک کن تا مادر لایقی باشم و خوب تربیتش کنم .

راستی خدا جونم ، ببخش با اینهمه خورده فرمایشم . این بابای نی نی با اینکه کلی مهربون شده و از پیشم تکون نمیخوره و کمی تو کارا بهم کمک می کنه ، هی بهم می گه توهم زدی ، حالا جدی حامله ای . به نی نی هم میگه کره بز منم بهم بر میخوره .  خدا جون مهر نی‌نی رو قلمبه تو دلش بکار.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٩| ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ| توسط نی نی دوست | نظرات ()

خیلی سپاس . خدای مهربان من . چجوری ازت تشکر کنم خدا . خیلی باحالی. بوس

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢۸| ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ| توسط نی نی دوست | نظرات ()

ببن نی نی جون ، هنوزم نمیدونم اومدی یا ... از دست بابات . امروز بلاخره بهش گفتم چی شده . بعد گفتم برم یه تست بزارم ، میگه نمیخواد وقتی چهار - پنج ماهت شد اگه حامله بودی و سقط نشده بود اونوقت میریم سونوگرافی بفهمیم پسره یا نه.

حالا هرچی هم بچه نخواد ، یه کوچولو که باید زوق می کرد!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٧| ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ| توسط نی نی دوست | نظرات ()

امسال دقیقا مثل پارسال ، این پری خانوم تشریف نیاوردن .

 آخه پارسالم از هواپیما جا مونده بود و من با کلی امیدواری روز تولدم رفتم آز دادم که مشکوک بود و شبش پری جان تشریف آوردن و روی مبارک ما را تر نمودن . شوشو هم کلی شاکی شد و نه کادومو داد و نه کیک رو خورد و در و کوبید به هم و رفت خونه دوستش و من تا صبح گرییدم.

آخه  چند روز دیگه باید برم عروسی ، دلم باد کرده و تو لباسم جا نمیشه.پری هم کور خونده ، فکر کرده منو میزاره سر کار!!! عمرا، من که گول نمی خورم . فردا میرم یه لباس تنگ می خرم .

تازه اینبار هیچ حالتی هم ندارم ، نه دل درد ، نه اشتها ، ... احتمالا به خاطر رژیمه .

به نظرت برم سر کار یا نرم؟

راستی دیشب کلی جولوی شوشو رژه رفتم و لباس اتو کردم ، جارو کردم و هزار بار گرد گیری کردم تا بلاخره پاشد و لحافا رو جمع کرد . خدایی خیلی کاراش تمیزه .میخوام ببینین ، یه سانت تو این کمد جای اضافی نیست  . موندم چجوری با این نظم همه چیزو می چینه.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٦| ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ| توسط نی نی دوست | نظرات ()

انتقالیم درست نشده . شوشو میگه میرم تهران تو هم استفا بده . نی نی ندارم . اعصاب ندارم . خوابم میاد . کلافم . خدایا اجازه بده مرخص بشم!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢۳| ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ| توسط نی نی دوست | نظرات ()

یه کمد دیواری داریم که توش لاحاف تشکای مهمون رو چیدیم . کاملا فشرده ...

من زورم نمیرسه اینارو تنهایی توش بچینم .

چند روز بود مهمون داشتیم ، وقتی رفتن به شوشو گفتم بیا این لحاف ها رو جمع کنیم تا ملافه هاش کثیف نشه ، شوشو گفت باشه یه چایی بوخورم ...

یک روز هم گذشت و به احترام باربارا دی آنجلیس به شوشو هیچی نگفتم . بلاخره امروز گفتم میای کمکم کنی ؟ گفت این فیلمه تموم شه ؛ پا میشم ؛ میخوام موکت کفشم بردارم و حسابی تمیز کنم . تنهایی مرتب می کنم . اون سریال تموم شد و سریال بعدی و ....

یه هو از زبونم در رفت و گفتم خواهش می کنم پاشو اعصابم داره خورد میشه اینا این وسطه (آخه خونم ۶٠ متره )

دیدم شوشو گفت به خاطر اینکه نق زدی تا ٢ روز دیگه جمع نمی کنم . گفتم یعنی چی!!! گفت تا سه روز دیگه جمع نمیکنم ؛ اگه دوست داری ادامه بده .

به فکر فرو رفتم ... خـــــــــــــــــــــــــــــدا یا یعنی چون قر زدم نی نی به تعویق افتاد؟

به جز زبان فاسی تو بقیه زبان ها که من می دونم ، خدا با قواعد مذکر صدا زده میشه ، یعنی برای درخواست از خدا هم باید قواعد درخواست از شوشو رو رعایت کنم ؟!!!

خدا جون برات چای بریزم؟ سریالت کی تموم می شه؟ تو دلم بگم نی نی می خوام که بازم تو متوجه میشی ؛ چجوری ازت قایم کنم و بی تفاوت نشون بدم خودمو؟!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٩| ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ| توسط نی نی دوست | نظرات ()

این چه نظری بود دادی !!! چند روز اعصابمو به هم ریخت . بعضی حرفا اگه حقیقت هم باشه نباید گفته بشه . منظورت چی بود؟؟؟؟

آهــــــــــــــــــــــــــــــــــان فهمیدم بلاخره !!!

خدای مهربان ، نی نی منو که قرار بود سالم نباشه برد پیش خودش تا من اذیت نشم . یعنی اگه من ازش خیلی نی نی بخوام و بهم بده ، نی نی سالمی از آب در نمیاد!!!

این همه صبوری می کنم ، به همه لبخند می زنم و سعی می کنم آدم خوبی باشم و واسه همه بچه ها خاله خوبی باشم ، بعد وقتی هم نی نی میاد سالم نباشه!!! که بعد بگی حکمت داشت که نی نی هات سقط می شد .

پس برم بمیرم دیگه...

آهان یه سوال : تو این مراکز توان بخشی ، اکثرشون بچه های به زور خواسته شده هستند ؟

نخبه ها و مخترع ها هم بچه های ناخواسته که به صلاحدید خدا به دنیا تشریف آوردن؟

چی شد که من شدم جزو اون دسته که نی نی مصلحت زندگیم نیست ؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٧| ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ| توسط نی نی دوست | نظرات ()

یه سوال ، چرا تلویزیون می خرین ؟ یخچال می خرین ؟ گاز می خرین؟ و ...و...

صادقانه بگو ؛ چون جای اضافی داری و یا اینکه چون بهشون نیاز داری؟

اگه دلت تلویزیون بخواد نداشته باشی ، میشه سرتو یه جور دیگه گرم کنی ؛ شاید مفید ترم باشه ؛تازه بعدا تلویزیونی که میخری مدل بالا تره . اما تحملش وحشتناکه . هر جا میری ، تو هر جمعی بحث فلان سریاله ، حرف فلان برنامست و ... توهیچی نداری که بگی . شاید خیلی مهم نباشه اما غم دنیا رو دلت می شینه. انگار خیلی تنهایی . من وقتی سوم دبیرستان بودم ۶ ماه تلویزیون نداشتیم ،دلیلشو کار ندارم ، اما تجربش کردم .انگار حرف همه حرف سریالای دیشب بود . بایستی سرمو زیر مینداختم و سعی می کردم از حرفای بقیه یه چیزی از داستان فیلم بفهمم تا سوتی ندم .

حالا دلم نی نی می خواد ، نه به این خاطر که تنهام ، بی کارم ، سرگرمی ندارم ، پول اضافی دارم ،میخوام باهاش شوهرمو پابند کنم  و ....

نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

نیاز دارم . جاش خالیه تو زندگیمون .

حالا هم همه جا نی نی پره . همه هم سن و سالام دوتا بچشونو دارن . حتی پسرا. مردیم از بس به همه گفتیم بابا میخوایم خوش باشیم .

غصه می خوری وقتی داری با دوستت حرف می زنی و هی داره با بچش ور میره و یهو هم میگه ببخشید بچم حوصلش سر می ره . غصه می خوری وقتی دختر عمت تو ١۶ سالگی حامله می شه و همه می دونن و کسی به خانوادت تا ۵ ماه خبر نمی ده . غصه می خوری وقتی همه دارن راجع به بزرگ کردن بچه هاشون حرف می زنن و تو حوصلت سر میره و هر کاری می کنی بحث عوض نمیشه و یهو همه متوجه تو می شن و شروع می کنن دکتر و داروی گیاهی و حجامت و فال و جادوگر و ... معرفی می کنن و تازه می فهمی وای دردناک تر از بحث بچه هم وجود داره.

خدایا ، ما اون سال یه تلویزیون مدل بالا خریدیم که دور و وریامون کف کردن . یعنی نی نی ما قراره چجوری باشه که ما رو اینقد تو سف نگه داشتی . ببین خدا جون سکینه خانوم بی نوبتی کرد . ااا چقلی نمی کنم ، می ترسم تموم بشه و دست خالی برم خونه .ااا باز یکی اومد و گفت بچم تو خونه تنهاست و بی نوبت گرفت و رفت . باشه ، لابد حقمه.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٠| ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ| توسط نی نی دوست | نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت