من که حالا مامان شدم خوشحالم
امروز بعد چند ماه به بلاگم سر زدم . یادمه هر روز میومدم ،گاهی مینوشتم و نمیفرستادم . مدام بلاگا رو میخوندم ، نی نی دارها رو ، منتظرا رو ... هیچ وقت یادم نمیره چقد نیازمند نی نی بودم ، امروز خدا رو خیلی سپاسگذارم ،هر روز هر لحظه هر دم. وقتی دخترم میخنده،وقتی گریه میکنه ، وقتی کنارشم ،وقتی کنارش نیستم ،وقتی شیرین زبونی میکنه ،وقتی نق میزنه و کلافم میکنه ، همیشه و همیشه ، هنوزم مطمئنم که قشنگ ترین نعمت زندگیمه و ارزشش حتی از سلامتی هم بیشتره . خدایا به همه منتظرا بخشندگیت و بخشایشگریت رو نشون بده . همین الان یه نی نی دارم ، خدا رو شــــــــــــــــــــــکر آره ، خیلی خوشحالم . ارزش انتظار و خواستن رو داشت . اون موقع ها گاهی فکر میکردم نکنه بهش برسم و اونی نباشه که فکرشو میکردم ، البته اونی نیست که فکرشو میکردم ، خیلی بهتره . یه لذت برای زندگی نیست،تمام زندگیه . این روزا دلم لک زده واسه خوابیدن ، واسه پختن کیک ، واسه بافتنی و خیاطی ، واسه یه خونه تمیز ، واسه اینکه برم بیرون و ول بچرخم و برام زمان اصلا مهم نباشه ... اما مهم نیست . نی نی همه چیز منه . وقتی شوشو خونه است ، نی نی ما رو شاد میکنه ، ما رو به هم نزدیک میکنه و وقتی خونه نیست ، نی نی کاری میکنه که احساس غم و تنهایی نکنم . گاهی فکر میکنم اگه میدونستم نی نی حتما میاد ، اگه میدونستم کی میاد ، اونهمه روزایی که وقت آزاد داشتم ،غصه نمیخوردم. خدایا میدونم که به همه نی نی دوستا نی نی میدی ، اما یه جوری بهشون بگو کی ؟ نمیدونم ... یکی اومده و لطف کرده و تمام بلاگمو خط به خط خونده ... فکر کنم اگه به خودم 1000000 بدن خوصله نداشته باشم برگردم و بخونمش . خوب بعد کلی دعوام کرده . من شخصیتم رو تو بچه داشتن دیدم ؟؟؟ من آرزوم بچه داشتن بود . خوب خدا رو شکر بهش رسیدم . الانم این آرزو رو برای همه مامانهای آینده دارم که هرچه زود تر هدیشون رو از خدا بگیرن . به نظرتون بلاگو ببندم ؟ رو نوشته ها پسورد بزارم ؟ دیگه ننویسم ؟ من نه جایی لینک شدم و نه آدرسمو به کسی دادم . واسه دل خودم مینویسم .البته امیدوارم که مامانهای آینده هم اگه میخونن بدونن که منم یه روز همون اخساسای بد رو داشتم و امروز به آرزوم رسیدم . بدونن که به زودی انتظار اونا هم تموم میشه . این کجاش بده ؟ خانومی که منو خرافاتی میدونی .من اگه میترسیدم کسی چشمم بزنه نمی اومدم اینجا بنویسم . یه جا نوشتم از اون روزی که من سقت شده بود جنینم و همکارم باردار شده بود . همه داشتن بهش تبریک میگفتن و وقتی اومدم تو همه یه هو ساکت شدن . به نظرت چه اتفاقی افتاده بود . تجربشو داشتی ؟ تجربشو نداشتی وقتی بچه یکی رو بقل کنی همه شروع کنن از بدی ها و سختی های بچه داشتن برات بگن و هی الکی بهت بگن خوش به حالت راحتی ؟ نشده بهت دکتر و رمال و جادوگر و فالگیر و ... معرفی کنن ؟ نشده بری یه جا که همه دارن راجع به مسائل بچه هاشون حرف میزنن و یهو موضوع عوض بشه ؟ نمیدونم من چه توهینی کردم که اینقدر شما رو ناراحت کردم . خدا میدونه که دلم میخواسته یکی که حس بدی داره بیاد اینجا و بگه یکی دیگه هم همین احساسای مبهم رو داشت .یکی دیگه هم بود که نمیدونست قراره چی بشه و عاقبت به خیر شد . من امروز خیلی از کارهایی که قبلا میکردم رو نمیتونم و وقت نمیکنم که انجام بدم . اما احساسم خیلی بهتره . آره شاید راست بگی . شاید من کمال شخصیتم رو به عنوان یه زن در مادر شدن میدونستم. شاید یکی دیگه اینجوری فکر نکنه . به هر حال آدما متفاوت فکر میکنن و مادر شدن هم خیلی دست خود آدم نیست . امیدوارم لطف خدا شامل حال همه کسایی که در انتظار مادر شدن هستن بشه روزایی بود که روز و شب و شب و روز به نی نی فکر میکردم ... خیلی عاشقش بودم و برام یه آزطوی مبهم بود . یه خواستنی که نمیدونستم به داشتن منجر میشه یا نه و هیچ تلاشی هم از دستم بر نمی اومد . گاهی به خاطر این آرزو میترسیدم . میترسیدم کفر بگم . میترسیدم خدا رو ناراحت کنم و راستش از دست خدا هم ناراحت بودم. حالا نمیدونم خدا رو چجوری شکر کنم و فقط لحظه به لحظه و نفس به نفس شکرش میکنم و شرمندشم و هنوز هم آرزو میکنم که هیشکی رو به بچش امتحان نکنه. چند روز پیش همکارم با نی نی 5ماهش اومده بود مدرسه . پریدم و بقلش کردم و ذوق کردم و عشقمو نشونش دادم و نترسیدم که فکر کنن چشمش میکنم یا عقده ای هستم و هیشکی بهم نگفت خدا به تو هم بده تا بفهمی چقد سخته . بقلش کردم و حس خوبشو تجربه کردم و یاد روزای گذشته که افتادم چشام اشکی شد و همکارام فکر کردن دلم واسه دخترم تنگ شده . خدایا دل همه رو شاد کن. دختر گلم بعضی وقتا که شیکمش سیره وقتی میخوام عوضش کنم آروم میخوابه و منم خیلی زود عوضش میکنم و بعد باهاش بازی میکنم و یا شیرش میدم اما امان از وقتی که گرسنه باشه......... اون موقع گریه میکنه و دست و پا میزنه و نمیزاره عوضش کنم . کار یه دقیقه ای ده دقیقه طول میکشه بعدم از بس گریه کرده نمیتونه مک بزنه . یاد خودم می افتم . گریه میکردم و دست و پا میزدم چون خیلی دلم نی نی میخواست و بد تر شد . ... شاید خدا هم هی میخواست بگه آروم باش تا زود آمادت کنم . گریه نکن نگین به روز نمیکنم ..... 40 روز اول که فامیلا خونمون بودن و کمکم میکردن که انگار به کامپیوتر آلرژی داشتن ! تا نزدیکش میشدم شاکی میشدن !!! بعدم شارژ اینترنتم تموم شد و نتونستم برم شارژ کنم و باتوجه به اینکه تو محل ما تعداد ADSL محدوده ، مخابرات امتیازمو گرفته و دوباره باید تو نوبت باشم ... از اینا که بگذریم این شیرین عسل من دیانا خانوم یا داره مک میزنه و یا دلش میخواد باهاش حرف بزنم . روزی 7-8 ساعت بریده بریده میخوابه که اونم من خوابالو خودم هم میخوابم . خدا میدونه که چطوری کارای خونه رو انجام میدم ... الانم دیانا داره گریه میکنه ....... برم گناه داره. بلاخره بعد از ٢٧ساعت و ٣٠ دقیه درد زایمان قشنگ ترین لذت زندگیم رو چشید . خدا میدونه که تو تمام دردام برای نی نی دار شدن مامانای منتظر دعا کردم . میدونین درد زایمان قشنگ ترین درد دنیاست و دلم واسه مادرایی که تجربش نمیکنن میسوزه . تو لحظه های درد گاهی به یه مرحله عجیبی میرفتم شبیه ریلکس آخر یوگا و یا مدیتیشن و یه تجربه منحصر به فرد بود که انگار منو میبرد و بر که میگشتم یه ربع گذشته بود و به لحظه دیدن نی نی نزدیک شده بودم . من زایمان نسبتا سختی داشتم و اجبارا نی نی باید به دنیا میومد . خوب بجز درد زایمان استرس هم داشتم چون مدام باید قلب نی نی چک میشد و هی میگفتن پیشرفت نداشتی اما من سعی کردم از تمام لحظه های با ارزشم لذت ببرم و استفاده کنم . آخه مگه تو زندگیم چند بار یه همچین شانسی نسیبم میشه . خدایا ............... خیلی شرمندتم و ممنونم به خاطر نعمتی که بوی تو رو میده . هر روز مثل دیوونه ها به دلم تو آینه از زاویه های مختلف نگاه میکنم . روزی هزار بار دور کمرم رو اندازه میگیرم و وقتی یه سانت اضافه میشه واسه نی نیم شادی میکنم . نمیدونم اگه راحت به دستش آورده بودم بازم اینقدر از داشتنش لذت میبردم ؟!!! احساس میکنم خدا تمام مهربونی هاشو نعمتای خوبشو تو قشنگ ترین کاغذ کادو پیچیده و فرستاده تو دلم . خدایا دوستایی دارم که منتظرند . میدونم که لطفت بی اندازه است . پس چشم به راهشون نزار. خدای خوبم ، الان میفهمم که چرا گفتن بهشت زیر پای مادر است . چون داشتن یه بچه سالم باعث میشه آدم هر لحظه احساس آرامش و شادی داشته باشه . یعنی از این قشنگ تر هم میشه ؟ خدایا واقعا خوشحالم . الان هر لحظه تو رو ، شادی رو ، بهشت رو حس می کنم... خدایا نی نی من میگه : "میشه در بهشت رو برای همه زنایی که پشت در موندن و دارن التماس می کنن باز کنیم ؟" باشه خدا جون دخالت نمیکنم و میدونم که به زودی درا باز میشه و همه دوستای گلم ، چه اونا که میشناسم و چه اونا که نمیشناسم طعم شاد مادر شدن رو حس می کنن و باور میکنن که تو همیشه برای آدما سوپرایز داری خدایا ، امروز فهمیدم که یکی از دوستای وبلاگیم به نام لاله، صاخب یه فرشته ناز شده ، یه نی نی ناز که به زودی میاد تو آغوشش . خدایا باز هم فهمیدم که این انتظارا هرچی هم طولانی باشه ، با شادی های بزرگ جبران میشه . خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدایا شکرت. خدای مهربونم ، من و لاله و همه کسایی که طعم انتظار رو چشیدیم ، برای همه مامان های آینده آرزو می کنیم که زیبا ترین نعمتت رو خیلی زود بهشون بدی . میدونم که این انتظار لذت و ارزش این نعمتت رو هزار برابر میکنه اما سخته ، خیلی سخته . خدایا چــــــــــــــــــاکرتم. این روزا خیلی شادم . بارداری حتی سختی هاشم لذت بخشه . خدایا مزشو از هیشکی دریغ نکن . خدایا به همه زنایی که آرزوی نی نی داشتن رو دارن نی نی های خوب و سالم بده تا مثل من همیشه ازت سپاسگزار باشن . امروز داشتم داستان رستم و سهراب رو واسه شوشو میگفتم ، اونجایی که رستم بعد از کشتن سهراب قرار شد سهراب بی جون رو ۴٠ روز سر دست نگه داره و هیچی نگه . اگه این کار رو میکرد ،سهراب زنده میشد . یه دیوی بود که همه این ۴٠ روز رو مشغول شستن یه پارچه سیاه تو چشمه بود و رستم بلاخره روز ٣٩ بهش گفت سیاه سفید نمیشه و دیوه گفت مرده هم زنده نمیشه . خوب رستم تو آخرین روز صبرشو از دست داد . آره خیلی پیش میاد که صبرمون رو زمانی از دست میدیم که یه ریزه با هدف فاصله داریم از دست میدیم . دیوهای دور و ور ما چیا هستن که نمیزارن ما صبور باشیم ؟ این روزا ، من و مامانای مدرسه با شیکمای قلمبه کنار هم میشینیم و از احساساتمون و از حالتها ویار ها خرید ها و دردامون میگیم . یه وقتایی فکر میکنم چه صحنه خنده داریه و هر کی ما رو کنار هم میبینه ماشالله میگه . خوب عجیبه آخه تعدادمون به نسبت کل معلما خیلی زیاده . خانوم مدیر سال آینده باید یه کلاس هم واسه شیرخواره ها تشکیل بدی.. خدایا هزاران مرتبه شکر . نمیدونم اگه پارسال یه همچین صحنه ای رو میدیدم چه حالی می شدم . خدای مهربونم مردم این دور و زمونه آدمای روغن نباتی و مرغ هورمونی و شیر خشک و جنسای چینی هستن ، خواهشن امتحانشون نکن و کسی رو منتظر نی نی نزار . منتظر خبرای خوب از مامانای منتظر هستم . خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــا یادمه پارسال همین روزا بودا ... چه غمگین بودم و چه افسرده . اما امروز حتی از پرواز یه مگس تو هوا هم لذت میبرم . خدایا شکرت. نی نی گلم ، عزیز دلم ، عاشقتم . برای تمام مامانای منتظر دعا کن تا این انتظار شیرین رو تجربه کنن . خیلی قشنگه این که میدونم داری میای و کنارمی اما دلم برات تنگه ، خیلی تنگ . هر لحظه میخوام ببینمت ، مییخوام زود تر بیای تو بغلم . خدای مهربونی ها ، خواهش میکنم ، جنین عزیزمو صحیح و سالم نگه دار . دوستتون دارم . دوستای گلم ، ممنون از اینهمه لطفتون . ببخشید که دیر دیر میام... این ترم باید هر روز مدرسه باشم ، آخه خواستم کلاس بر ندارم که اگه نیاز به مرخصی داشتم برم مرخصی اما ای دل غافل...شدم آچار فرانسه و به هر حال مجبور شدم ٩ ساعت تو هفته کلاس برم و به جز اون هر کلاسی هم معلم نداره منو میفرستن سرش و سه تا کارگاه کامپیوتر هم هست که باید همیشه مرتب باشه و به جز اون مدیر و ناظم و اینا دم به دم ازم تایپ و پاورپوینت و کلیپ و وبلاگ و وبسایت و .... اوه خدای بزرگ وقتی میرسم خونه ،نای غذاخوردن هم ندارم و خوابم می بره تا ساعت ٧ شب . .. این دکی هم که مرخصی نداد و گفت همین جوریش هم خیلی چاق شدی و تا مشکل حادی نداری برو سر کار . به هر حال مدرسه پر از انرژی مثبته و بهم بد هم نمیگزره . راستی یکی از همکارامون زایید و یکی از همکارای دیگمون که ٣ ماهه ازدواج کرده دیروز فهمیدیم بارداره . مبارکا. خـــــــــــــــــــــــــــــــــــدا قسمت همه بکنه شادی مادر شدنو. زود و خوب و راحت و بچه های همه سالم باشن . نی نی تو دلم تو هم دعا کن . مخصوصا واسه همه دوست جونای خوبم.
تا آخر عمرم و حتی بعد از مرگم از حضورش لذت میبرم و با هر نفس شاکرم.
| قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت |

